X
تبلیغات
نمی دانم

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سفید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

فریدون مشیری



تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | | نویسنده : من |
زمستان آمده است

    خسته ام!

       می خوابم...

 بهار که آمد 

    پیله ام را می شکافم

        تا با پرهای خیس دوباره عاشقت شوم




تاريخ : دوشنبه 14 بهمن1392 | | نویسنده : من |
بیهوده انتظار تو را دارم...

دانم دگر تو باز نخواهی گشت...




تاريخ : دوشنبه 14 بهمن1392 | | نویسنده : من |
...
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
...
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
...
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور...



تاريخ : سه شنبه 8 بهمن1392 | | نویسنده : من |
چند روزی هست حالم دیدنی ست

حال من از این و آن پرسیدنی ست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت...

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم"



تاريخ : شنبه 5 بهمن1392 | | نویسنده : من |
چرا اینطوریه!؟

زمانی که احساس می کنی می تونی روی پاهات بایستی و دستت رو به سمت آرزوهات دراز کنی....زیر پات خالی میشه و سقوط می کنی...

یعنی قراره همیشه تلاش کنی و نتیجه اون رو نبینی؟! 


پ.ن: روزهای جهنمی بیکاری...



تاريخ : شنبه 5 بهمن1392 | | نویسنده : من |
دخترک خوشحال بود...

سرش به روی دستانش، با چشمان بسته در حال خیال بافی...

به او گفتم برخیز...دنیا بیرحم تر از آن است که بگذارد به رویاهایت برسی، 

چشمانت را باز کن و رویاهایت را دور...این است دنیای واقعی...!

 نگاه کن...

تو تنهایی...تنهایی...و تنهایی...

این است سهم تلاشهایت...

کوله بارت را بردار و راهی شو...

سفری نو باید...

...

اینگونه بود که تنها و غمگین در کنار تک درختی ایستاد و به پهنه آبی چشم دوخت و به فکر فرو رفت...

...

رفت...



تاريخ : شنبه 21 دی1392 | | نویسنده : من |